تبليغاتX
مردآشوب



























مردآشوب

شعرهای عاشقانه شاعر (غزل)

 

در بلا هم میکشم لذات او
مات اویم مات اویم  مات او
 
نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/20ساعت 21:26 توسط حسن رفعت پور| |

گاه مثل یک تفنگم، که فشنگی در من است

با خودم درگیرم و انگار جنگی در من است

وحشی ام ، آنقدر کز چشمان من خون میچکد

گاه باور میکنم تیمور لنگی در من است

یا به زیرت می کشم یا میشوم قربانی ات

ماه من بین تا کجا شور پلنگی در من است

روح نا آرام ا قیا نوس آر ا مم، رفیق

اینکه می بینی هرزگاهی نهنگی در من است

عاشقم تنها گناه من غرور است و غزل

نه ریایی، نه دروغی، نه دو رنگی در من است

عشق تلفیق فراق است و وصال و درد و عیش

عشق معجون شرابی و شرنگی در من است

مثل موجی که دمادم میزند بر صخره ها

با خودم درگیرم و انگار جنگی در من است

نوشته شده در سه شنبه 1390/10/06ساعت 4:39 توسط حسن رفعت پور| |

 نقل شده است که بایزید بسطامی  ( سلطان العارفین ) در مدت  زندگی  گرانقدرش 

 هفتاد بار پیاده مشرف شد به حج   (البته بنظر میاد یکی از ریاضات بایزید همین سفر

 دور و دراز و سخت بوده  است علاوه بر ثواب  حج   و اما ارباب معرفت   فرموده اند

 که هفتاد مین بار که داشت پیاده به حج می رفت به کاروانی از زائران خانه خدا رسید

که در بیابان گرم و سوزان جلوی چاه آبی تجمع کرده بودند و آبی نیافته بودند و همه به

 شدت تشنه بودند و کسی اگر مختصر آبی ذخیره داشت اون رو  مخفی میکرد  تا کسی

متوجه نشه  بایزید همانطور که به آنها نزدیک میشد سگی را دید که  به او نگاه میکرد

 ناگهان بایزید ندایی رو شنید از حضرت حق که فرمود .ای شیخ  این بنده ما رو ( سگ )

در یاب  اون تشنه  است بایزید بسطامی سلطان العارفین رو به مردم کاروان کرد و

فرمود : در میان شما کسی هست که کاسه یا جرعه ای آب بمن بفروشد کسی جواب

نداد بایزید فرمود در عوض کاسه ای آب  ثواب یک حج مقبول  پیاده ام رو میدم باز

 کسی جواب نداد باز گفت در عوض     کاسه ای آب ۵ حج پیاده مقبول میدم کسی 

جواب نداد  و شیخ همینطور تعداد ثواب حج ها رو بالا برد تا به  هفتا د حج پیاده مقبول

رسید ناگهان از میان جمع کسی  گفت ! من کاسه ای آب  را به ثواب هفتاد حج پیاده مقبول

 می فروشم شیخ آب را گرفت تا و جلوی سگ تشنه  بزار ناگهان   شیخ  با (تکبر و منیت )

فکر کرد عجب انسان  عارف و وا صلی هستممن  خداوند گشایش کار بنده هاشو بدست من میده ! 

کاسه آب رو برد جلوی سگ تشنه گذاشتاما دید سگ سرش رو برگردوند و آب رو نخورد   ندایی

به گوش شیخ بایزید  رسید که می فرمود : ای شیخ هفتا د حج پیاده ات رو سگی نمیخره

چگونه به ما عرضه می کنی و با کبر و خود پسندی به  عباداتت می نازی

شیخ در یافت که اشتباه کرده و کبر آفات خوبی هاست و بر سجده افتاد به زاری و توبه کرد

ناگهان دید سگ شروع به نوشیدن آب کرد

نوشته شده در جمعه 1390/06/11ساعت 7:14 توسط حسن رفعت پور| |

 

پیش دنیایی که من دارم  چه دنیا کوچک است

 

عاشقم در چشم من دنیا و عقبی کوچک است

 

از شراب  عشق مستم کرده ساقی در ازل

 

نشئه لاهوت دارم  جام و مینا کوچک است

 

خواست تا کوچک نباشم   او نهنگم آفرید

 

شوق اقیانوس دارم چون که دریا کوچک است

 

رحمت بی منتها دیدم  خودش را خواستم

 

از چنین بخشنده ای جز این  تمنا کوچک است

 

خواستم بشناسمش  صوفی شدم  هو هو زدم

 

اهل معنی گشتم و دیدم که معنا کو چک است

 

خواستم وصفش کنم  شاعر شدم  اما چه سود !

 

چون که در وصفش عیان دیدم  زبانها  کوچک است

نوشته شده در دوشنبه 1390/06/07ساعت 1:17 توسط حسن رفعت پور| |

 

قسم به اون خدا که می پرستم

با اون نگات کار داری میدی دستم

حلال، حروم سرم نمیشه دیگه

شراب اگه چشم تو باشه ،مستم

چن روزی توبه کردم اما دیدم

بازم چشات پیاله میده دستم

آدم عاشق مگه توبه داره؟

با سنگ زدم توبه هارو شکستم

قالم گذاشتی گفتی برمیگردی

ازاون ببعد دل به کسی نبستم

گفته بودم هیچکی غزل نمیشه

غزل غزل غزل،غزل پرستم

گفته بودم یا تو،یا هیچکی،جونم

نمیدونی هنوز به پات نشستم؟

!از خر شیطون بیا پایین امشب

یه وقت دیدی زدم پاشو شکستم

خیال نکن، اگه نباشی، نیستم

تا وقتی که نمرده باشم، هستم

هرکی واسه خودش خدایی داره

چیکار کنم، منم غزل پرستم

یه وقت دیدی عشق تو ناکارم کرد

                             بازم میگم ،کار داری میدی دستم

 

 

نوشته شده در شنبه 1390/02/10ساعت 7:57 توسط حسن رفعت پور| |

  

هر روز از محل کارم (میدون حسن آباد تهران -اداره ثبت احوال کشور) تا میدون

 توپخونه رو پیاده می اومدم تا از اونجا سوار ماشین شم و به خونه برم . چن سال

 پیش یه روز سرد زمستون بعداز ظهرکه داشتم این مسیرو می اومدم در میون  ازدحام

عابرانی که با شتاب از محل کارشون برمیگشتن تا به خونه برن پسرک واکسی ای نظر

 منو جلب کرد پسرکی 10 ساله کمی تپل با صورتی سیاه با دستمال یزدی ای به گردن

 و بساط محقر واکس و فرچه و یه جعبه کوچک که جلوش گذاشته بود (از خیل کودکان

کار )که همیشه دیدن این کودکان دلمو به درد میاره حرکاتش برام جالب بوداون از اون

همه عابر که از جلوش رد میشدن فقط و فقط نگاهش به کفش مردم بودو نه صورتاشون

نگاه میکرد نه به لباساشون یه فرچه دستش گرفته بود و به عابرانی که کفش اشاره

میکرد به حالت التماس و چیزی میگفت من ازش فاصله داشتم و نمی شنیدم چی میگه!

گاهی هم سرشو ودوتا دستانشو  بلند می کرد رو به آسمون و چیزی میگفت انگار با خدا

حرف میزد رفتم اون ور خیابون و این صحنه رو دزدکی 45 دقیقه زیر نظر گرفتم انگار

من با همه عابران فرق داشتم و اون فرق این بود که شاعربودم و یاد گرفته بودم از کنار

هیچ چیز بی تفاوت رد نشم کنجکاو شدم که ببینم چه سری داره این حرکات (شاید فضولی

هم یک فرق دیگه من بود با عابران)خلاصه رفتم اون ورخیابون و مستقیم رفتم به طرف

پسرک و پامو  گذاشتم رو جعبه پسرک و گفتم میشه کفشم رو واکس بزنی پسرک لبخندی

زد و با احترام دستشو گذاشت رو سینه اش و کمی جابجا کرد خودشوو سرشو تکون داد

که یعنی چشم آقا!دستمالشو از گردنش برداشت و شروع کرد به تمیز کردن کفش من

همینطور که کفشمو پاک   ...میکرد سرشو بالا کردو گفت :آها ها شا سته ه دا    

  سرجام خشکم زد انگار دنیای دور سرم چرخید اون لال بود اشک تو چشام جمع شده بود

اون همچنان حرف میزد و من هیچی نمی فهمیدم اشاره کردم من نمیفهمم چی میگی ؟به

اطراف نگاه کردم خیلی دوست داشتم بدونم چی میگه!چن متر اونطرفتر یه دخترک

واستاده بود و آدامس میفروخت اون دوتا با هم دوست بودند و همکار به طرف ما اومد

انگار متوجه ما شده بود ازش پرسیدم میدونی این چی میگه ؟ با ایما و اشاره از پسرک

واکسی پرسید چی میگی؟پسرک هم همون کلمات رو البته همراه با اشاره دست بهش

گفت : دخترک گفت : آقا میگه شما خداهستید؟تموم بدنم لرزید گفتم چرا اینو میگه ؟

گفت میگه :از صبح تا حالا چن تا کفش بیشتر واکس نزدم هیچکی نمیاد کفششو واکس

بزنم به خدا گفتم :خدایا اینا که نمیان کفششونو واکس بزنم لااقل خودت بیا کفشتو واکس

 بزنم !اگه هزار تومن نبرم خونه امشب شام ندارم تازه باید تو این سرما بیرون بخوابم !یهو

شما پاتو گذاشتی روجعبه گفتم شاید خدا باشی!دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم با گریه یه

هزاری بهش دادم میخواست بقیه شو برگردون گفتم نمیخواد مال خودت !با خودم گفتم تو

یه حالی به ما دادی که هزاران برابر این میارزه ...  مثل کسی که ده تا شیشه ودکا خورده

باشه تلو تلو خوران تا خونه رفتم وزیر لب میخوندم

مست مست مست مستم

یکی زیر بغلمو بگیره

نمی دونم چرا ؟ اما احساس خدایی میکردم

همون شب دستم به قلم رفت این شعر خلق شد

 

تقدیم به پسرک واکسی )

 

سالها خدارا

در دیر

در مسجد

در محضر عالمان

در حضور عارفان

می جستم و نبود

غافل از اینکه خدا با بی کسان است

با تو

در نگاه تو

در دستان نحیف و خسته ات

در بی زبانی ات

اصلا

میدانی چرا تورا لال آفرید

چون

نمیخواست تو با کسی غیر خودش

حرف بزنی

هیچ کس تورا نمیفهمد

جز او
                                                     ...    

              

نوشته شده در چهارشنبه 1390/02/07ساعت 3:2 توسط حسن رفعت پور| |

نوشته شده در سه شنبه 1390/01/02ساعت 20:55 توسط حسن رفعت پور| |

در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است

خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

و اما بعد ...

 

شیخ بهایی داشت از روستایی (کوهستانی) عبور میکرد به ورودی روستا که رسید   پیرمردی کفاشی رو دید که بساط محقر کفاشی اش رو پهن کرده وداره با گزنه ( سوزن کفاشی ) کفشی رو میدوزه و وصله میکنه شیخ ایستاد و به پیرمرد خیره شد دید هر بارکه کفش رو کوک میزنه سوزن تو دستش فرو میره و خون از انگشتان دست پیرمرد جاری میشه وهمچنان بی توجه مشغول کارشه  خوب که دقت کرد دید پیرمرد نابیناست دل شیخ به حال پیرمرد سوخت و خواست که یه جوری کمکش کنه وبا خودش فکر کرد که این پیرمرد بیچاره حتما عیالواره و با چه مشقتی داره روزیشو در میاره و از آنجا که شیخ دارای کرامات بود به مشته مسی ( وسیله ای برای کوبیدن میخ در کفاشی )   که جلوی پیرمرد بود اشاره کرد و مشته مسی تبدیل به طلا شد ( خواست که پیرمرد رو بی نیازکنه از این همه رنج و زحمت و زخم) دید پیرمرد هیچ اعتنایی نکرد با خودش فکر کرد که پیرمرد نابیناست نمیبینه که اعتنا کنه

شیخ رو به پیرمرد کرد و گفت: ای پیرمرد جنس مشته ات چیه ؟

پیرمرد سرشو بلند کرد و گفت : تا لحظه ای پیش مس بود ولی به کرامت شیخ  طلا شد !

اما آیا شیخ میتواند بگوید جنس این کوه پشت سر شیخ است از چیست ؟

شیخ بهایی میگوید چون برگشتم و نگاه کردم  کوه پشت سرم طلا شده بود از کرامت این پیر و از هوش رفتم چون بهوش آمدم

پیرمرد گفت : ای شیخ چهل ساله مجاهده میکنم تا حجابها رو از میان بردارم و به مقام استغنا برسم به چه چیزمیخواهی شادم کنی  

 از خلق بی نیازم و محتاج عنایت حق

نوشته شده در پنجشنبه 1389/12/12ساعت 20:2 توسط حسن رفعت پور| |

Design By : Night Melody